شعر سهراب سپهری با ترجمه ی فارسی وانگلیسی

http://s4.picofile.com/file/7908586769/pic_akz_ir_318.jpg


دم غروب ، میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را.


ترجمه به انگلیسی


Afternoon tea, the overwhelming presence of objects
Looking forward to see the amount of time.
And on the table, some fruit, fruit clamor
The vague perception of death was ongoing.
And the smell of the garden, wind, time on the carpet
He dedicated his life to smooth the edges.
Fan, and like mind, and clear goals
Was taken to
And the wind did.

  
           

پرواز



پــــــرواز

به من نگو که آسمان محدود کننده توست چون باور نمی کنم ،

     زیرا هر وقت به ماه می نگرم رد پاهایی را روی آن می بینم ومتعجب می شوم ...



http://s1.picofile.com/file/7903558923/Heaven_on_Earth_9.jpg


پس ، شادمانه بالهایت را بگشا .... بی هیچ ترسی ...
 
و بیاد بیاور : کبوتر بچه گان همیشه در لانه ماندنی نیستند ...
 
و مگذار لانه کوچکت قفست باشد...

درآسمان خوبی ها ، پرواز را آغاز کن  ...
 
تا اوج وحتی بالاتر از آن ...
 
برای آسمان سقفی متصورنیست ...




برداشت از: وبلاگ گیله مرد



یک داستان کوتاه خنده دار انگلیسی با ترجمه فارسی




A 45 year old woman had a heart attack and was taken to the hospital. While on the operating table she had a near death experience. Seeing god she asked “is my time up?” god said: “ no , you have another 43 years , 2 month and 8 days to live upon recovery. The woman decided to stay in the hospital and have a face-lift , liposuction , breast implants and a tummy tuck. She even had someone come in and change her hair color and brighten her teeth. Since she had so much more time to live , she figured she might as well make the most of it. After her last operation , she was released from the hospital while crossing the street on her way home, she was killed by an ambulance. Arriving in front of god , she demanded  , “ I thought you said I had another 42 years? Why didn’t you pull me from out of the path of the ambulance?”
God replied : “ I didn’t recognize you”


ترجمه به فارسی

ترجمه به فارسیخانم 45 ساله ای سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود خدا را دید. از خدا پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ خدا پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد و حتی دندانهایش را سفید کرد.
از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت ببرد. بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد.
وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با خدا روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی 43 سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟




خدا پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!

شعر سهراب سپهری به زبان انگلیسی


قایقی خواهم ساخت


http://s1.picofile.com/file/7900525050/IMG_jootix_ir_19.jpg

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم چنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
هم چنان خواهم راند.
هم چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست."
هم چنان خواهم خواند.
هم چنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.


ترجمه به انگلیسی

I shall build a boat
I shall cast it in the water
I shall sail away from this strange earth
Where no one awaken the heroes in the wood of love
A boat empty of net
And longing heart for pearls
I shall continue sailing
Neither I shall loose my heart for the blues
Nor for the mermaids who emerge from the water
To spread their charm from their locks
On the shining solitude of fishermen
I shall continue sailing
I shall continue singing
“One should sail away, sail away.”
The man in that town had no myth
The woman in that town was not as brimful as a cluster of grapes
No hall mirror repeated joys
Not even puddles reflected a torch
One should sail away, sail away
Night has sung its song
Now it is the turn of windows
I shall continue sailing
I shall continue singing
Beyond the seas there is a town
In which windows open to manifestation
There rooftops quarter pigeons that looks at the jets of human intelligence
In the hand of each 10-year-old child a branch of knowledge lies
The townsfolk took at hedges
As if they look at a flame, a tender dream
Earth hears the music of your feeling
And the fluttering sound of mythological birds are heard in the wind
Beyond the seas there is a town
Where the sun is as wide as the eyes of early-risers
Poets inherit water, wisdom and light
Beyond the seas there is a town!
One must build a boat


داستان انگلیسی با ترجمه فارسی


 The cat and the bell

 

http://s1.picofile.com/file/7893393973/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87.jpg


There were a lot of mice in a house. The man of the house got a cat. The cat killed many of the mice. Then the oldest mouse said:"All mice must come to my hole tonight, and we will think what we can do about this cat."

All the mice came. Many mice spoke , but none knew what to do. At last a young mouse stood up and said:" We must put a bell on the cat. Then , when the cat comes near, we'll hear the bell and run away and hide. So the cat will never catch any more mice."

Then the old mouse asked :" Who will put the bell on the cat?" No mouse answered. He waited, but still no one answered. At last he said:"It is not hard to say things, but it is harder to do them."


گربه و زنگوله

موش های زیادی در خانه بودند. صاحب خانه گربه ای را آورد. گربه شمار زیادی از موش ها را کشت.
سپس موش پیر گفت: تمام موش ها باید امشب به خانه ی من بیایند تا ما فکر کنیم که برای این گربه
چه کار بکنیم. خیلی از موش ها آمدند. خیلی از موش ها حرف می زدند اما هیچ کدام نمی دانستند که باید چه کار بکنند. سرانجام موش جوانی ایستاد و گفت: ما باید زنگوله ای روی گربه بگذاریم سپس وقتی که گربه به ما نزدیک می شود ما صدای زنگ رو می شنویم و فرار می کنیم و خودمان را مخفی می کنیم. بنابراین گربه نمی تواند هیچ موشی را بگیرد. سپس موش پیر پرسید: چه کسی زنگوله را روی گربه قرار خواهد داد؟ هیچ موشی جواب نداد.  صبر کرد اما هنوز هیچ کس جواب نداد. سرانجام او گفت: این سخت نیست که چیزی را بگوییم اما سخت تر این است که این کار را انجام بدهیم.